من و تو با قندون و نمكدون
زندگي يك بوم نقاشي است كه در ان خبري از پاكن نيست
هنوز احساس گیجی میکنم . شونه که به موهام میزنم کمی درد میکنه .کمی هم
ورم کرده لامصب.. دستمو به پیشانی میزنم یاد دیشب می افتم خونه مامان رو بالش روبرو تلویزیون ..تماشای سریال مورد
علاقه ام . ایزل (البته بعد از عشق ممنوع) دور برم شلوغ یکی داره شام میخوره. یکی سیگار
میکشه . دو سه نفر مثل من سریال میبینن.ولی من جدا از بقیه (باید نزدیک تی وی باشم .اینجور بیشتر بهم میچسبه فیلم
دیدن) غرق دیدن ادم کشی و گروگان گیرهای سریال بودم .که نمی دونم چطور
یه چیزی محکمی خورد تو سرم . فکر کردم این هم جز دیدنی های سریال بوده .ولی نه قندون نامرد اون شب حین بازی و شیطنت بسیار.. شیشه اب تو یخچال
مامان اینا رو محکم کوبند تو سر مامانش صداش هم جا پیچید و یه اخ بلند ...تو سریال موش
گربه دیدن وقتی یه ضربه محکم به سر گربه میخوره چند ستاره بالای سرش میچرخه . این
حال من بود .محکم سرمو تو دستم گرفته بودم و جلو اشکامو گرفته بودم ... تو همین حین اومده بود سرمامانش رو بوس بوس میکرد
.البته به پیشنهاد مامانم قربونت
برم . قندونکم من عاشق همین بوسه های کوچلوتم . قندکم من همه ی این سختی ها رو با دل و جون می پذیرم . من هنوز خسته نیستم .خسته نیستم . که فرصت یک کتاب خوندن رو ندارم یا اینکه بشینم با بابای فیلم ببینم.هنوز خسته نیستم وقتی که نمیذاری نهار رو با هم بخوریم و من هی باید بیفتم دنبال تو و اون دونه های برنج ..یا وقتی که ارزوی یه چرت کوتاه رو دارم و تو بالای سرم موهامو میکشی تا باهت بازی کنم . خسته نیستم وقتی که دیگه زورم بهت نمیرسه و تمام وسایل رو از تو کابینت بیرون میکشی ..میدونی وقتی که تو مال من نباشی و منو تنها بذاری و بگی مامان منو ... چقدر خوب بود.. میتونستم و بیشتر وقتشو داشتم تا از لحظه های نابی که تو نمکدون برای من و بابا ثبت میکنید . اینجا مینوشتم .تا یادم و یادتون بمونه عزیزکانم چقدر حس
خوبی مادر بودن وقتی که نمکدون رگ غیرتش
گل میکنه.. که اون شب تو ماشین روسری مامانش رو میاره جلو . تا از ناموسش محافظت کنه (به
گفته خودش) حس خوبی . وقتی که بزرگ شدن
نمکدون رو میبینی . چقدر حس خوبی
.وقتی که قندون تشکر میکنه بعد از
نهار خوردنش میگه ددت دد نکنه.یا شب که میخواد بخوابه که براش قصه بگم .از قبل میگه شنگول شنگول ..هر بار با دقت گوش میده و درست لحظه اخرش چشم های زیباشو میبنده . و میخوابه چقدر حس خوبی مادر بودن وقتی که قید هم چی رو
زدی .ولی قشنگترین لحظات رو داری . وهروز به عشق و انگیزه این دو تا زندگی رو شروع
میکنی . دوستتون دارم . شما و سلامتیتون برای من بهترین
هدیه ست .. مادر واژه ایست سرشار از امید و عشق. واژه ای شیرین و مهربان که از
ژرفای جان بر می آید................................ روزت مبارک مادرم........................................ پی نوشت :پیشنهاد من به دوستانم دیدن فیلم مادر(علی حاتمی)
توی این هفته ست.من یکی بارها این فیلم رو دیدم .عاشق دیالوگ ها و موسیقی فیلمم . در دل من چیزی است . مثل یک بیشه ی نور.مثل خواب دم صبح و چنان بی تابم .که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت .بروم تا سر کوه . دورها اوایی ست که مرا می خواند..>> چه زیباست این اردیبهشت . و چه زیباست این شب ها ی اردیبهشت . هوای خنک بهار رو میشه مزه مزه کرد . و لذت برد این روزها . گل های توی گلدون حیاط .. بنفشه های کوچک تا شمعدانی قرمز رنگ گل های رز توی باغچه ی دامداری .. که یکی از یکی قشنگترن. شکوفه درخت ها بیرون اومدن توت های خوشمزه باغچه . ترش و شیرین صدای پرستو ها تو حیاط صدای بازی بچه ها تو کوچه خوردن بستنی و فالوده و...... همه و همه منو به وجد میارهههههههههه تو این اردیبهشت زیبا . بی شک بهترین ماه سال اردیبهشت .ماه به همه کسانی که تو این ماه زیبا متولد شده اند تبریک میگم . و همینطور به خودم. امسال هم یکسال بزرگتر شدیم .اما چه زود دیر میشه . خدای من زمان داره خیلی زود میگذره . همینطور عددها داره به سن مون اضافه میشه . تا به خود بیای می بینی شدی سی ساله.. . تو این سن احساس خوبی دارم ..خوشحالم ..خوشبختم . و از همه چی مهمتر عشق رو دارم . عشق رو میشه اینجا حس کرد . . و بهش عادت کرد. اگه یه روز بره غمگین بشی . و تا وقت اومدنش منتظر باشی و بی قرار . حس می کنم این روزها فقط مال من نیست مال هر دوی ماست . و داریم هر دو لذت میبریم . الان پر از حس های قشنگم ولی نمی تونم بیانشون کنم !!! میدونم تکراری ولی بازم میگم. دوستت دارمممممممممم. عزیزم . (مخاطب خاص ) میدونم که یه وقتهایی دلت میگیره از کارام. روزهای که حواسم نیست بگم خیلی دوستت دارم. باید اینو بدونی که همیشه به یادم می مونه . روز قبل از تولدم ..به هر دری زدی که من خونه نباشم . تا بتونی هدیه به اون بزرگی رو تو اتاقم جا بدی . و منو غافلگیر کنی . که این کار رو هم کردی منو حسابی خوشحال کردی . . برای اینکه هنوز یکماه نشده من علاقمو به پیانو نشون دادم . بلافاصله خریدی . به این خاطر به نیاز من توجه نشون دادی مثل همیشه . و برات اهمیت داشت. خیلی کارها می تونستی با این پول کنی که نکردی . ازت ممنونم عزیزم تا همیشه به یادم می مونه این هدیه بزرگ و دوست داشتنی و برام عزیز . هدیه ای فراموش نشدنی ست عزیزم. امیدوارم لیاقتشو داشته باشم . این اقا هم که رسما ما رو کچل کرده .. و چه زود یکساله شد وبلاگ قندون ونمکدون . پارسال همچین روزی وبلاگ قندون ونمکدون ثبت شد . روز تولدم بود. . دل رو به دریا زدم و وبلاگ قندون ونمکدون ثبت شد .. ما هم وبلاگ دار شدیم . برای ثبت خاطره ها .. و گفتن از قندون ونمکدون و هرزگاهی اشپزی و کیک پزی .. تو این بین دوستان تکی پیدا کردم . .که نوشته هاشون دوست دارم و از خوندنشون انرزی می گیرم . مرسی بابت یکی یکی کامنت های قشنگتون دوستان خوبم . که تا الان به این وبلاگ لطف داشتین . دوستتون دارم خیلی زیادددددددددددددد بوسسسسسسسسسسسسسسسس .سلاممممممممم سال نو رو به تمامی دوستانم تبریک میگم. امیدوارم سالی پر از سلامتی و موفقیت در پیش رو داشته باشید . بالاخره فرصتی پیش اومد .که من بتونم یه پست نودیکی بزارم . چند بار اومدم مطلبی بنویسم . این قندون بلا و شیطون نذاشته . شاید باورتون نشه به حدی این پسره تخس شده که اجازه هیچ کاری رو به من نمیده الان هم رفته خونه مامان . پس فرصت خوبی که اینجا باشم . دلم برا تک تک تون تنگ شده بود .. شروع سال 91 دوستان: سال تحویل برا ما کمی متفاوت بود . چون بزرگ خونواده (پدر شوهرم)اولین عیدی بود که برای همیشه در بین ما نبود . . یکماه دیگه اولین سالگرد فوتشون . امیدوارم روحش شاد باشه . .جاش این ایام خیلی خالی بود . استارت شروع سال خوب بود . همه چیز به خوبی گذشت . به قولا به دید بازدید. و گردش و از این حرف ها ششم و هفتم هم با دوستان رفتیم پلاز تفریحی مارون . جای خوش اب و هوا بالای سد مارون . با خونه های ویلایی . عکس ها رو براتون گذاشتم . عید امسال نسبت به بقیه سالها گرم نشد . چند بار هم بارون اومد. اگه تابستون اینجا گرم و طاقت فرساست ولی بهار زیبای داریم مسافران نورزی زیادی هم اومده بودن این طرف. سیزده امسال با بقیه سالها فرق بداشت . حالا میگم .هم عروس بنده(جاری) بعد 23 سال که باردار شده بودن روز چهاردهم زایمان کردن . ما روز سیزده از بهبهان راهی اصفهان شدیم . عده ای هم زودتر از ما رفته بودن .تقریبا (کل خونواده). شاید برای شما کمی عجیب باشه . این همه برای تولد یک عدد نی نی رفتن گجا؟؟ 23 سال رقم کمی نیست .خیلی سال چشم انتظار چنین روزی بودیم . پسر بزرگ خونواده بعد از سالها بابا شده بود .و این ارزوی همه بوده چه کوچیک چه بزرگ..و از این بابت خیلی خوش حال بودیم . خلاصه سیزده راهی شدیم . قید دو سه روز مدرسه نمکدون رو هم زذیم . اونجور که فکر میکردیم جاده شلوغ نبود . مردم همه به دل طبیعت رفته بودن . خیلی ها سبزه ها رو گذاشته بودن رو سقف یا جلو ماشین . تو این سفر خواهر شوهرم و پسر عمه شوهرم هم همراه ما بودن تا به جمع اصفهانی ها بپیوندیم. بین راه هم دمپختک خوشمزه ای خوردیم . جاتون خالی خلاصه شب رسیدیم اصلا خسته نشدیم. اونجا حسابی شلوغ بود . همگی اونجا دور هم جمع بودیم . فردا شبش رفتیم میدان امام .هنوز نرسیده بودیم که زنگ زدن هم عروسم رو بردن بیمارستان . ما سریع اومدیم خونه چند نفری به زور چپونده شدیم تو ماشین و راهی بیمارستان شدیم . خدایی خیلی دلهره داشتم . دوست داشتم بچه و مادر صحیح و سالم باشن . همین که رسیدیم بیمارستان با خبر به دنیا اومدن نی نی روبرو شدیم . همگی خدا رو شکر میکردیم . و اشک می ریختیم .... ایشالله روزی کسی باشه که ارزو مادر شدن رو دارن . خلاصه این همه جمعیت اومده بودن بیمارستان . ملت اصفهان انگشت به دهن مونده بودن !!! فردا صبح همه نی نی و مامانش رو اوردن خونه با کل و شیرینی و پول و گل ازش استقبال شد.. ما هم فردا صبحش راهی شهرستان شدیم .. فعلا تا اینجا بس خودم همه تعجب کردم که این همه مطلب نوشتم . عکس ها در ادامه مطلبه دوستان فراوان تبریک ... به حرفهای ساده و زیبایی که از دهان این مرد بزرگ بیرون اومد افتخار میکنم .حرف هایش گویای همه چیز است اره ما زیر غبار سیاست دفن شدیم . هر لحظه باید بترسیم از این اخبار ها و این تحریم ها ....یا بستن تنگه هرمز یا گرون شدن دلار و سکه و و ....جنگ .و خبرهای بد که هر روز مجبوریم دم عیدی گوش بدیم. به اینکه اگه جنگ بشه . چه باید کرد؟؟؟ حتما باید روحیه شهادت طلبی مون تقویت کنیم . دوست ندارم زیاد وارد این بحث ها بشم . و روحیه شما هم خراب شه من این روزها خیلی قاطی ام . خواب های اشفته می بینم .. عید نزدیکه بیاین همگی دعا کنیم سال جدید دیگه از این خبر ها نباشه . مردم کشورمون همه در رفاه و ارامش زندگی کنند . و صد البته صلحححححححححححححححححححح اضغر فرهادی مرسی بابت عیدی بزرگ که به ایران و ایرانی هدیه دادی. از اخر شروع کنم نمکدون این هفته ی که گذشت . تولد نمکدون پسر بزرگه به قول خودش (فرزند ارشد مون) بودش. چند وقت پیش بر سر مسله ای بحث مان شده بود . منم باهاش دعوا کرده بودم . یادم نمی یاد چی بهش گفتم اون لحظه . رو به من کرد با ناراحتی گفت نا سلامتی من بچه ارشد این خونه هستم . اقا ما رو میگی!!!!! خوبه که با قندون میشن دو تا .ولی به هر حال فرزند ارشد چیکار میشه کرد. خب بگذریم . برای تولدش اصلا برنامه ریزی نکرده بودم . هر ساله خودم کیک تولدش رو می پختممممم. ولی امسال اصلا وقت نکردم . چهارشنبه بعد از باشگاه اومدم خونه و سریع دوش گرفتم . و رفتم بازار براش کادو بگیرم . جالب این بود نمیدونستم چی براش بخرممممم . خلاصه بعد از کلی گشتن یه قاب عکس گرفتم . حسابی هم خسته شده بودم چون از صبح سر پا بودم . نا داشتم بیام خونه همسری اومدم دنبالم . وسایل کیک هم اماده کرده بودم تا اومدم خونه درستش کنم . دیدم اصلا برام جور نمیشه حالم اصلا خوب نبود . مجبور شدم برم بیرون براش کیک بخرم . یه کیک ساده انتخاب کردم کیکش هم خوشمزه بود چون تازه بود . اینم عکسش عزیز دلم بازم تولدت مبارک . پسرم ارزوی بهترین ها رو همیشه برات دارم . دوست دارم عزیزم از خدای مهربون هزاران سال خوشبختی برات دارم. وقتی بهش تبریک گفتم تولدش رو. بهش قول دادم همیشه و تا وقتی زنده هستم براش تولدت بگیرم . چون میدونم دوست داره و خوشحال میشه. این از نمکدون حالا بریم سر ی بزنیم به این پسره قندون که فکر کنم از فضولی هاش و شیطنت هاش اینجا بگم .کم گفتم . یه پست اختصاصی می طلبه .خودتون قضاوت کنید . من و تو اول از تو همسر مهربونم میگم . میگه از من چیزی نمی نویسی تو وبلاگت راست میگه طفلی . تا حالا بهش فکر نکرده بودم . که از زندگی خصوصی بگم . اخه من بیشتر اینجا از قندون نمکدون میگم تا از خودمون .ولی حالا که گفتی به فکرشم عزیزم . الیته رمزدارررررررررررر خودش میدونه که من خیلی کم حرف هستم اصولا دوست دارم بیشتر شنونده باشم تا بخوام حرف بزنم یا چیزی بنویسم . دوستان هم میدونه که سالی یکبار یه پست مینویسم. و میره تا سال بعد نوبتی هم که باشه نوبت خودمممممم خدا رو شکر امروز بهترم که تنوستم بیام نت . بعد تولد نمکدون ..دوباره ضعیف و کم انرژی شدم . خدایا نمی دونم دیگه چیکار کنم . همش بی حال و خسته هستم . انرزی که اصلا ندارم . دوست دارم فقط دراز بکشم . اگه قندون بزاره خدایی خودمو عادت ندادم به ات و اشغال خوردن . چون میدونم کم خونی دارم سعی میکنم . چیزی که برای بدنم ضروری بخورم . ولی نمی دونم چرا بعضی مواقع اصلا خوب نیستم و اراده هیچ کاری رو ندارم . حتی این چند روزه مکمل هامو بیشتر کردم . ولی خودمو فکر کنم بیشتر به استراحت نیاز دارم . خوابم که کم شده قندون شب دوبار بیدار میشه . و شیر میخواد با وجودی که شام هم میخوره . ظهر هم که اصلا نمیتونم بخوابم . خلاصه خیلی خسته ام و کلافه ...... پست بعدی قلیه میگو . خیلی وقت که عکس هاشو گرفتم ولی نتونستم اپ کنم. ایشالله به زودی







![]()
. تا چهارم و پنجم عید جایی نرفتیم . خونه بودیم .به رسم هر سال امسال هم میزبان اشنایان و دوستانی که به خونه پدر شوهرم برای عید دیدنی می اومدن خونه بودیم..![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ادامه مطلب



| Design By : shotSkin.com |


